تاريخ : 22 / 1 / 1393 | 11:47 AM | نویسنده : مامان و بابا

سال نو مبارک

آمدن بهار مبارک

نوروز93

 

نوروز93

 

نوروز93

 

 





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 29 / 12 / 1392 | 11:32 AM | نویسنده : مامان و بابا

با سلام به همه مهربانها 

امسال برای چهارشنبه سوری ما با همه همسایه های ساحتمان توی پارگینگ مجتمع  جمع شدیم و چهار شنبه سوری گرفتیم توی زمین روبروی خانه آتش بزرگی راه انداختیم و همه کلی خوراکی های خوشمزه درست کرده بودند خلاصه کلی خوش گذشت و جای همگی خالی .

آتش چهار شنبه سوری

 

چارشنبه سوری

 

چارشنبه سوری

 

بالن آرزوها

 





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 28 / 12 / 1392 | 9:59 PM | نویسنده : مامان و بابا

سلام به همه مهربانان

امسال زمستان برف خیلی خوبی آمد و حسابی زمین راسفیدپوش  کرد امسال هم مثل سال گذشته من و مامان  و عمه آرزو با هم رفتیم  برف بازی جای همگی خالی خیلی خوش گذشت .

 

زمستان 92

زمستان 92

 

زمستان 92

 

زمستان 92

زمستان 92

زمستان 92

 

 

 





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 10 / 12 / 1392 | 1:54 PM | نویسنده : مامان و بابا

 

با سلام به همه مهربانهایی که به ما سر می زنند 

امروز تصمیم گرفتم در مورد مهد کودکم با شما صحبت کنم راستش من مهد گلدونه در  کرج میروم و اسم خانم معلمم خاله سمیه است خاله سمیه خیلی مهربونه و شعرهای زیبابه  من یاد می دهد کلی دوست هم پیدا کردم در زیر چند تا از عکس کاردستی هایی که درست کردم و عکس دوستام را برایتان می گذارم.

 

شب یلدا

هم کلاسیهای مهدکودک + خاله سمیهاین عکس همکلاسیهایم و خاله سمیه است که با کمک خاله برای این عکس یک قاب عکس درست

کردم.

کلاه رنگین کمان

کاردستی خرگوش

کاردستی لاک پشت

نقاشی شیر با پوست پسته





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 6 / 12 / 1392 | 4:08 PM | نویسنده : مامان و بابا

سلام به همه مهربانهایی که به ما سر می زنند و ما نیستیم که جواب لطفشون را بدیم

راستش این روزها اتفاقات زیادی افتاده و من حسابی بزرگ شدم و بلبل زبون اما از وقتی بابا چیشی رفته مامان خیلی حال و خوصله نداره که پشت کامپیوتر بشینه و وبلاگ منو آپدیت کنه از کارهای مختلف من عکس می گیره اما مثل گذشته هر هفته پست نمیگذارد.

در ادامه یک سری عکس ازاین مدت که نبودم براتون می گذارم تا ببینید .

مشهد

بعد از فوت بابا چیشی بعد از مراسم چهلم من و بابا و مامان با مامان صدیقه و دایی حامد رفتیم مشهد خیلی خوش گذشت من تا به حال مشهد نرفته بودم رفتم امام رضا و نماز خواندم اما چون نگذاشتند دوربین ببریم تو حرم نشدعکس بگیریم به جز امام رضا ما رفتیم مقبره فردوسی باران قشنگی می آمد و  خیلی هوا خوب بود من کلی دویدم و بازی کردم و حسابی پاهام را زدم توی  چاله های آب .ما در مشهد به دیدن چند تا از دوستای بابا رفتیم خیلی مهربان و پر عشق بودن و به ما خیلی خوش گذشت.

مقبره فردوسی

 مقبره فردوسی آبان 92

 

مشهد

................................................

شاندیز

ما به شاندیز هم رفتیم و شیشلیک خوشمزه خوردیم آنجا مغازه هایی بود که پالتو و لباسهای پوستی داشت من هم با جلیقه ها ژست گرفتم

.........................................................

مشهد هتل

//////////////////////////

خوب عکسهای  مشهد تمام شد حالا چند تا عکس از کارهای روزمره را براتون می گذارم

لم دادن هوراد

موزیک

 

موزیک

 

گل کاری

 

دیدن مسابقه فوتبال

 

درست کردن پیتزا

 

کار حلاق با مداد رنگی

کار حلاق با مداد رنگی





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 5 / 8 / 1392 | 2:05 PM | نویسنده : مامان و بابا

بابا چیشی 15 شهریور رفت پیش خدا 

روحت شاد دلمون خیلی برات تنگ شده

 

بابا چیشی

 ali-mahsa    04000000    05600000

بابا چیشی





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 5 / 6 / 1392 | 2:13 PM | نویسنده : مامان و بابا

سلام به همه مهربانها من 3 ساله شدم

 من در 31 مرداد 89 ساعت 8/45 شب توی بیمارستان صارم دنیا آمدم و حالا 3 سالم تمام شده و وارد 4 سالگی شدم  یک جشن کوچک داشتیم مامان صدیقه و بابا چیشی ( بابا طاهر من بهش میگم بابا چیشی) هم از شیراز آمده بودند همراه  با مامان میترا و بابا حسین و عمو حسام و زن عمو  آناهیتا و عمه آرزو و خاله دنیا و چندتا از دوستامون خلاصه همه جمع بودیم کیک تولدم شکل باب اسفتجی  بود من هم لباسی  با عکس باب اسفنجی تنم بود آخه من عاشق باب اسفنجی هستم خلاصه کلی خوش گذشت  و من کلی کادو گیرم آمد از همه مهربانهایی که بهم تبریک گفتند و برایم هدیه آوردند واقعا ممنونم.

تولد3سالگی

   animated gifs of spongebob - Gary the snail

تولد3سالگی

animation of Patrick Star animation of Patrick Star

تولد3سالگی

    

تولد3سالگی

  

تولد3سالگی

 

crystal ball with spongebob, Patrick, Sandy cheeks and Squid wood





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 25 / 5 / 1392 | 12:37 AM | نویسنده : مامان و بابا

سلام به همه مهربانها

روزهای زیادی نبودم می شه گفت از عید تا به حال آپ نشدم این مدت اتفاقات زیادی افتاده  مثلا من از اسفند تا به حال دیگه پوشک نمی پوشم  و خودم می روم دستشویی دیگه اینکه توی اردیبهشت ما رفتیم نمایشگاه گل لاله توی جاده چالوس که خیلی زیبا بود .یک اتفاق بد هم افتاده  یک روز با بابایی داشتم توی خیابان راه می رفتم که یک مغازه حیوان فروشی دیدم رفتم پرنده ها را نگاه کنم که صاحب مغازه میمون ازقفس دراورده بود میمون به من حمله کرد من خیلی ترسیدم  بدنم پر از جای  چنگ میمون شد و زخم شد بابا به سرعت نجاتم داد اما بر اثر شوک ترس این اتفاق من زبانم بند آمد و  دچار  لکنت زبان شده ام  الان دارم  داروهای همیوپاتی مصرف می  کنم که خیلی بهتر شد ه ام .

یک اتفاق خوب هم افتاده عموحسام ازدواج کرده و من زن عمو آناهیتا را خیلی دوست دارم همش باهم بازی می کنیم و من عاشقشم انشاالله خوش بخت بشن.

راستی من  توی تابستان هفته ای 3 روز مهدکودک می روم  مهد گلدونه  اسم خانم معلمم خاله ندا است خیلی مهربان و خوش اخلاق است و من کلی دوست جدید پیدا کردم و کلی بازی  می کنم .

 

روز 13 به در

 

روز اول مهد کودک

 

روز اول مهد کودک

 

نمایشگاه گل لاله

 

نمایشگاه گل لاله

 

نمایشگاه گل لاله

 

نمایشگاه گل لاله

 

نمایشگاه گل لاله

 

نمایشگاه گل لاله

 

 خوابیدن آقا هوراد

 

 

 





[موضوع : خاطرات روزانه]
تاريخ : 30 / 1 / 1392 | 11:28 AM | نویسنده : مامان و بابا

عسلویه

من و مامان و بابا همراه باب خاله شهرزاد و عمو رضا و دوستام  ترنم جان و آقا شهریار رفتیم عسلویه پیش عمو شناسا و خاله پگاه خلاصه 2 روز هم آنجا بودیم طبیعت بکر و زیبایی دارد دایی ما را به خلیج نای بند برد که جنگل روی آب داشت و پرنده های خیلی زیبا و ما قایق سواری کردیم و خیلی خوب بود بعد برگشتیم شیراز و بعد از دو روز دوباره برگشتیم کرج . مدتی که شیراز بودیم خیلی کم بود و ما خیلی از دوستان و فامیل را ندیدیم  انشالله دفعه بعد  اما خیلی خوش گذشت ما 11 فرورودین برگشتیم خانه من دلم برای مامان میترا و بابا حسین و عمه آرزو و عمو حسام خیلی تنگ شده بود خیلی خوشحال شدم دوباره دیدمشان. توی را هم خیلی گرم بود و اتوبان به خاطر پایان تعطیلات خیلی شلوغ بود و من مرتب به مامان بابا می گفتم کَندَر را  باز کن ( کمربند را باز کن ) اما من برگشتم خانه.

 

عکسهای عسلویه

 

نوروز 92 عسلویه

 

نوروز 92 عسلویه

 

نوروز 92 عسلویه

 

نوروز 92 عسلویه

 

نوروز 92

 

نوروز 92





[موضوع : سفرنامه]
تاريخ : 27 / 1 / 1392 | 11:26 AM | نویسنده : مامان و بابا

با سلام به همه مهربانها

راستش برای نوروز امسال من و بابا و مامان تصمیم گرفتیم از 26 اسفند سفرمان را شروع کنیم  خلاصه با ماشین خودمان از کرج راه افتادیم و اول رفتیم  اصفهان صبح راه افتادیم و ظهر رسیدیم  جاده یک کم شلوغ بود و هوا هم گرم بود توی راه بستنی خوردیم و من کلی آوازخوندم اما این کمربند ماشین بد چیزی است می چسبد به شکم من و من حسابی گرمم شد توی اصفهان 2 روز ماندیم و با مامان و بابا کلی گشتیم گز خریدیم  جاهای دیدنی دیدیم . 33 پل را دیدیم ک متاسفانه زاینده رود خشک شده بود عمارت 40 ستون را هم دیدیم درشکه هم سوار شدیم و کلی هم عکس گرفتیم تازه بریونی هم خوردیم  توی هتل هم برای اولین بار با  بابایی رفتم استخر خیلی خوب بود و چسبید من یک کم آب خوردم اما خیلی خوب بود .

 

عکسهای اصفهان

اصفهان نوروز 92

 

اصفهان نوروز 92

 

اصفهان نوروز 92

 

اصفهان نوروز 92

 

اصفهان نوروز 92

 

اصفهان نوروز 92

نوروز 92 

 

 





[موضوع : سفرنامه]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد